تبليغاتX

منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
رنج تنهائی

mohammad-barati

mohammad

mohammad-barati

http://mohammad-barati.blogfa.com

رنج تنهائی

رنج تنهائی

رنج تنهائی

من محمد هستم
من تنهام .تو چی ؟
.
.
خوشم نمیاد کسی رو مجبور کنم تا یک کاری رو انجام بده , ولی اگه دوست داری یه نظر کوچولو هم بدی شاید یه کوچولو از تنهایی در اومدم
.
.
.
.
.
.
.
خداوندا!!
انکه در تنها ترین تنهاییم , تنهای تنهایم گذاشت
در تنها ترین تنهاییش, تنهای تنهایش نزار

امروز که محتاج توام جای تو خالیست -××- فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست

رنج تنهائی

عزیزم خیلی دوست دارم...

   اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیمت می کردم 

                  اگر باران بودم آن قدر می باریدم تا غبار غم  از چهره ات بشویم

                                                             افسوس که نه گلم و نه باران

                                                                      ولی هر کجا باشم

                                                                     " دوستت دارم"

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 23:39 توسط mohammad |

در خود فکر بودم که به يارم چه فرستم..... ناگهان گل گفت مرا بفرست تا مظهر زيبايي او


 باشم.....گفتم نه ....گفت چرا؟ گفتم که يارم از صد تا گل خوشکلتر است....ناگهان خار گفت


مرا بفرست تا خاري بر چشم دشمنان او باشم...گفتم نه...گفت چرا؟..گفتم يارم انقدر مهربان است


 که دشمني ندارد.... ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا از صميم قلب به او بگويم دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 23:38 توسط mohammad |
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 23:37 توسط mohammad |
کمکی به نام عشق
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت . به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت : من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی ! سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت . - منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟ سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم ! اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی
+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 15:27 توسط mohammad |
عشق وازدواج

شاگردی از استادش پرسيد:عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور،اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی.شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسيد:چه آوردی؟و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ!هر چه جلو ميرفتم،خوشه های پرپشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين،تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت:عشق يعنی همين.
شاگرد پرسيد:پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت.استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را كه ديدم،انتخاب كردم.ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج هم يعنی همين

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 15:26 توسط mohammad |
تنهایی.تنهادارایی آدمها
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی
 
گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
 
هيچ کس پاسخ نداد
 
گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا. با من
 گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
 
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
 
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل.
 
می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد
 
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود
 
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم.
 
او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
 
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد
 
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
 
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
 
و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت.
 
و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد
 
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی
+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 15:26 توسط mohammad |
برای تونوشتم ........
 
Iranian Fun Group
+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 15:23 توسط mohammad |
مهربانی همیشه ارزش دارد
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. 
 

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد....

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. 
  

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 15:22 توسط mohammad |

در وفای عشق تو مشهـور خوبانم چو شمــع

  شـب نشین كوی سربازان و رندانم چو شمـع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس كه در بیماری، هجر تو گریانم چو شمــع 

رشتـــه ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنــان در آتش مهـر تو سوزانـم چو شمــع 

در میـــان آب و آتــش همچنان سرگرم تسـت

این دل زار نـــــزار اشــك بارانـــم چو شمــع 

در شــب هجران مرا پروانه وصــلی فرست

ورنـه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمــع 

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبـــست

با كمال عشـق تو در عین نقصانم چو شمــع 

كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتــش عشقت گدازانم چـو شمــع 

همچو صبــحم یك نفس باقیــست با دیـدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشـــانم چو شمــع

سرفرازم كن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منــور گردد از دیدارت ایوانـم چو شمــع

سرفرازم كن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منــور گردد از دیدارت ایوانـم چو شمــع

سرفرازم كن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منــور گردد از دیدارت ایوانـم چو شمــع

سرفرازم كن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منــور گردد از دیدارت ایوانـم چو شمــع

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 15:20 توسط mohammad |
آخه چه جور دلت اومد؟

آخه چه جوردلت اومد             تنهام بزاري و بري

آخه مگه حرفي زدم               زخم زبوني من زدم

اره همه اش بهونه بود            مساله يار ديگه بود

دلت هوايي شده بود             كارم از كار گذشته بود

برو با يارت عزيزم                   رها كن اين تن منو

الهي صد ساله بشه              عشق قشنگت عزيزم

اما يه قول بهم بده                 يارتو تنها نزاري

كه مثل من اسير بشه           آواره از خونه بشه

منم يه قول بهت مي دم         يه روز فراموشت كنم

قلبمو سنگيش بكنم              عشقتو خاكستر كنم

اگه يه روز خواستي گلم         كسي رو نفرينش كني

بگو كه مثل من بشه              زجر جدايي بكشه

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 14:43 توسط mohammad |
دنیا نگه دار می خوام پیاده شم
Image and video hosting by TinyPic  

می خواستم زندگی کنم در را بستند........... می خواستم ستایش کنم گفتند خطرناک است........

می خواستم عاشق شوم گفتند گناه است......... می خواستم گریه کنم گفتند بهانه است.......

می خواستم بخندم گفتند دیوانه است........ به راستی سخن گفتم گفتند بیهوده است..........

پس فریاد کشیدم زندگی را نگه دارید می خواهم پیاده شوم...........

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 14:41 توسط mohammad |
طفلی دلم که حتی به بازیم راضی بود
Image and video hosting by TinyPic

قربون برم خدا رو دنیا چقدر کوچیکه

مرز دیروز و امروز قد یه مو باریکه

چه خنده دار حالت دلم برات می سوزه

برگشتی که چی بشه فک کردی که دیروز؟

اون روزی که می رفتی اشکام چه ریزه ریزه

ببین حالا چه جوری اشکات داره می ریزه

بی تفاوت می رفتی پیش تو می شکستم

حالا تو می شکنی و بی تفاوت نشستم

اون روزی که روزت بود روزامو بد گرفتی

حرفات تو گوش من موند یادت می یاد چی گفتی؟

صدای تق و توق استخونام و شنیدی

اما با طعنه گفتی شتر دیدی ندیدی

یادت می یاد می گفتی هر چی که بود بازی بود

طفلی دلم که حتی به بازیم راضی بود

یادت می یاد می گفتی پیر شدی و بریدی

حالا من اینو می گم که خیلی دیر رسیدی

من از تو یاد گرفتم ساده گذشتنارو یا آخرین کلام و نامه نوشتنارو

من از تو یاد گرفتم برم به یک بهانه اونم بشه سکانس آخر عاشقانه

حالا برو از اینجا برو هر جا تونستی د ور شدی از خیالم تو خودت این و خواستی

یه روز بهم میگفتی عشقم خیال و رویاست نوبتیم که باشه این دفه نوبت ماست

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 14:39 توسط mohammad |
آره دلم خیلی پره........
                     Image and video hosting by TinyPic

دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون <<< از این همه در به دری از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون<<< از این مترسکای پست از همدلای همزبون

دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون از این مترسکای بد از همدلای همزبون<<<

تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون <<< آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون

آره دلم خیلی پره از غمای رنگ و وارنگ <<< از جمله ی دوست دارم درو غای خیلی قشنگ

تو هم که بی صدا شدی آ های خدای آسمون<<< آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون

                                       آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 14:38 توسط mohammad |
پرستش
Image and video hosting by TinyPic چشمات و واسه آرامش می خوام

                         دلتو واسه عاشقی می خوام

                                صدات و واسه شادابی

                                   دستات و واسه نوازش

                                        پاهات و واسه همراهی

                                           عطر تنت و واسه مستی

                    و خودت و واسه پرستش می خوام

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 14:36 توسط mohammad |
....بسوزد....
Image and video hosting by TinyPic

سوزد خانه لیلی و مجنون که رسم عاشقی در عالم انداخت

                         اگر لیلی به مجنون داده می شد دل هیچ عاشقی رسوا نمی شد

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 14:36 توسط mohammad |
تنهای تنها..........
چرا غمها نمی دانند که من سلطان غمهایم

                       بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 14:34 توسط mohammad |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا